عقد عمو مهدی...
سلام امیدهای زندگیم...
امروز بعد از چند روز غیبت اومدم . آخه پنج شنبه همگی با هم رفتیم خونه ی آقاجون اینا.
روز جمعه هم واسه اینکه ارشیا گلی امتحان ریاضی داشت زود برگشتیم البته سر راه یه سری هم به خاله شیوا زدیم . امروزیکشنبه هست و من و هانی فردا با عمه و آقا جون و عزیز جون و عمو فرهاد میریم بندر .آخه پروازمون برا چابهار روز چهاشنبه هست. ارشیا گلی مامان هم چون مدرسه داره و نمیتونه بیاد باید بره خونه ی باباجونش البته بابایی هم هست ولی بابایی روزا سر کاره شبها پیش گل پسرم. من و هانی هم میریم چابهار واسه عقد عمو مهدیش. پسر گلم این چندروزی که ازت دورم خیلی دلم برات تنگ میشه ولی خوب چاره ای نیست باید تحمل کنم . ولی خیالم از بابت تو راحته آخه بابایی پیشته ...
خوب دیگه فعلا برم به کارام برسم...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



عقد عمو مهدی... 



